
در زمانهای بسیار دور در شهری خرم وآباد بازرگانی زندگی می کرد که پسری زیبا و برومند داشت؛تمام مردم شهر می دانستند که هر کس با این پسر وصلت کند تا آخر عمر در رفاه وآسایش به سر می برد وهر دختری در آرزوی همسری با او بود اتفاقا در این شهر خانواده ی بسیار فقیری زندگی می کردند که هر کدام از اعضای این خانواده برای امرار معاش خود کاری را قبول کرده بودند دختر این خانواده که ظاهری زیبا داشت تصمیم گرفت مشغول گدایی شود او هر روز به سر راه عابران می رفت و دست خود را به نشانه در خواست مبلغی جلو می برد .دل عابر...
ادامه مطلب
تو که هستی ... تو که پیشم هستی همه چیز تند تر میشود ... ضربان قلبم تندتر می زند ... عقربه های ساعت تندتر می دوند ... از کسی شنیده ام ... درون ساعت که آب برود از کار می افتد یا دست کم عقربه هایش آرام تر حرکت میکنند! امروز ساعتم را شسته ام ! و پهن کرده ام روی بند ! اینبار که بیایی هرگز زمان رفتنت نمی رسد.......... ...
ادامه مطلب
بێ تۆبه گوێچکهمدا دهچرپێنی : بهجێت دێڵم ...ئهوسا تهمێ لهبهرپێمداڕادهخهیت وبێدهنگ دهڕۆیباش دهزانیتا شوێنهواری عهشقت مابێ هیچ ڕێگایهک نامگرێته خۆی.......
ادامه مطلب