
در زمانهای بسیار دور در شهری خرم وآباد بازرگانی زندگی می کرد که پسری زیبا و برومند داشت؛تمام مردم شهر می دانستند که هر کس با این پسر وصلت کند تا آخر عمر در رفاه وآسایش به سر می برد وهر دختری در آرزوی همسری با او بود اتفاقا در این شهر خانواده ی بسیار فقیری زندگی می کردند که هر کدام از اعضای این خانواده برای امرار معاش خود کاری را قبول کرده بودند دختر این خانواده که ظاهری زیبا داشت تصمیم گرفت مشغول گدایی شود او هر روز به سر راه عابران می رفت و دست خود را به نشانه در خواست مبلغی جلو می برد .دل عابر...
ادامه مطلب
دختربایداینجوری باشه دخـــتر باید وقتی آقاش خـوابـه ...بشینـه رو کمرش ..تا دیوونـه شـه عصبی شـه داد بزنـه بگـه بسـه دی...
ادامه مطلب
دختربایداینجوری باشه دخـــتر بایدوقتی آقاش خـوابـه ...بشینـه رو کمرش ..تا دیوونـه شـه عصبی شـه داد بزنـهبگـه بسـه دیوونم کردی چی میخوای نیم وجبی ..زل بزنـه تو چشاش بگـه :بـــــــــوس برچسبها: دختر باید تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۵ | 21:3 | نویسنده : آبشار@آسوکم م م م م م م م م م | ...
ادامه مطلب
شعر ماه و سنگ اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم وگر سنگ بودم به هرجا که بودی سر رهگذار تو جا میگرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی مرا می شکستی پیشکش به ئاسوکم فریدون مشیری...
ادامه مطلب
بانوی رویاهای من عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم اکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنم الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم بنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سر هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم فریدون مشیری...
ادامه مطلب